سراج

إِنِّی أَنَا رَبُّکَ فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى

سراج

إِنِّی أَنَا رَبُّکَ فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى

_______________________________
منم و
این صنم و
عاشقی و
باقی عمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر . . .
_______________________________

نوا
تبلیغات
واجب فراموش شده...!
خدای متعال در زبان این تأثیر را قرار داده است، در امر و نهی این اثر را قرار داده است، ما چرا این حکم الهی را درک نمی کنیم و حاضر نیستیم از این ابزار الهی استفاده کنیم؟ عمل کنید تا ببینید می شود یا نمی شود. حرف بزنید، بگویید، یک کلمه، بیشتر هم نمی خواهد. لازم نیست سخنرانی بکنید، کسی را که می بینید خلافی مرتکب می شود، دروغی را، غیبتی را، تهمتی را، کینه ورزی نسبت به برادر مؤمن را، بی اعتنایی به محرمات دین را، بی اعتنایی به مقررات را، اهانت به پذیرفت های ایمانی مردم را، پوشش نامناسب را، هر کدام از این کارها را کسی انجام داد، یک کلمه، لازم نیست با خشم باشد، یک کلمه آسان بگویید: این کار شما خلاف است، نکنید. شما بگویید، دیگری بگوید گناه در جامعه خشک می شود، تأثیر امر و نهی زبانی -اگر انجام گیرد- از تأثیر مشت پولادین حکومت ها بیشتر است..

پیام های کوتاه
پیوندها

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شعر» ثبت شده است

تَبم گرفت . . . !

سه شنبه, ۲۱ مهر ۱۳۹۴، ۱۰:۴۲ ق.ظ

شنیدمت که نظر می کنی به حال ضعیفان

تبم گرفت و دلم خوش، به انتظار عیادت

.

.

.

سعدی (+)

  • انتظار

دختر شیرین سخن . . . !

جمعه, ۲۷ تیر ۱۳۹۳، ۰۱:۰۱ ب.ظ

من دختر شیرین سخن دوره ی قاجار
تو پست مدرنی و مضامین دل آزار

من اهل دل و چای هل و لعل نگارم
تو اهل شب و شعر سپید و لب سیگار

من فلسفه ی عشقم و اشراقی محضم
تو عقلگرا چون رنه و نیچه و ادگار

من پنجره ای رو به غزل... خواجه ی شیراز
تو سخت ، پر از خشتی و مانند به دیوار

با این همه عاشق شده ام دست خودم نیست
من دختر شیرین سخن دوره ی قاجار

  • انتظار

افتاده در این راه . . . !

دوشنبه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۳، ۰۹:۳۷ ق.ظ
 افتاده در این راه، سپرهای زیادی    
    یعنی ره عشق است و خطرهای زیادی
    
    بیهوده به پرواز میندیش کبوتر!    
    بیرون قفس ریخته پرهای زیادی
    
    این کوه که هر گوشه آن پارۀ لعلی است    
    خورده است بدان خون جگرهای زیادی
    
    درد است که پرپر شده باشند در این باغ    
    بر شانۀ تو شانه به سرهای زیادی
    
    از یک سفر دور و دراز آمده انگار    
    این قاصدک آورده خبرهای زیادی
    
    راهی است پر از شور، که می بینم از این دور    
    نی های فراوانی و سرهای زیادی
    
    هم در به دری دارد و هم خانه خرابی    
    عشق است و مزینّ به هنرهای زیادی
    
    بیچاره دل من که در این برزخ تردید    
    خورده است به اما و اگرهای زیادی
    
    جز عشق بگو کیست که افروخته باشند    
    در آتش او خیمه و درهای زیادی...

سعید بیابانکی

  • انتظار

سوز جگــــــر...!

پنجشنبه, ۷ آذر ۱۳۹۲، ۰۴:۵۶ ب.ظ

چشم گریان

آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت

آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت

تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین

کـس واقف ما نیست که از دیده چه ​ها رفت
بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش

آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت

دور از رخ تو دم به دم از گوشه چشمم

سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت

از پای فتادیم چو آمد غم هجران

در درد بمردیم چو از دست دوا رفت

دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت

عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت

احرام چه بندیم چو آن قبله نه این جاست

در سعی چه کوشیم چو از مروه صفا رفت
دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید

هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت

ای دوست به پرسیدن حافظ قدمی نه

زان پیش که گویند که از دار فنا رفت

غزل 82

  • انتظار