سراج

إِنِّی أَنَا رَبُّکَ فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى

سراج

إِنِّی أَنَا رَبُّکَ فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى

_______________________________
منم و
این صنم و
عاشقی و
باقی عمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر . . .
_______________________________

نوا
تبلیغات
واجب فراموش شده...!
خدای متعال در زبان این تأثیر را قرار داده است، در امر و نهی این اثر را قرار داده است، ما چرا این حکم الهی را درک نمی کنیم و حاضر نیستیم از این ابزار الهی استفاده کنیم؟ عمل کنید تا ببینید می شود یا نمی شود. حرف بزنید، بگویید، یک کلمه، بیشتر هم نمی خواهد. لازم نیست سخنرانی بکنید، کسی را که می بینید خلافی مرتکب می شود، دروغی را، غیبتی را، تهمتی را، کینه ورزی نسبت به برادر مؤمن را، بی اعتنایی به محرمات دین را، بی اعتنایی به مقررات را، اهانت به پذیرفت های ایمانی مردم را، پوشش نامناسب را، هر کدام از این کارها را کسی انجام داد، یک کلمه، لازم نیست با خشم باشد، یک کلمه آسان بگویید: این کار شما خلاف است، نکنید. شما بگویید، دیگری بگوید گناه در جامعه خشک می شود، تأثیر امر و نهی زبانی -اگر انجام گیرد- از تأثیر مشت پولادین حکومت ها بیشتر است..

پیام های کوتاه
پیوندها

۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عشق» ثبت شده است

صحبت عاشقانه . . . !

شنبه, ۵ مهر ۱۳۹۳، ۱۲:۴۸ ب.ظ

با نوشته هایت

با من از عشق می گویی . . . !

پ.ن: إِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا (سوره مریم، آیه96)

پ.ن: گرچه تفسیر زبان روشنتر است***لیک عشق بی زبان، روشنتر است

  • انتظار

او قـول داده است بـه قــولش وفا کند . . . !

يكشنبه, ۹ شهریور ۱۳۹۳، ۱۰:۴۲ ق.ظ

پاییز می‌رسد که مرا مبتلا کند
با رنگ‌های تـازه مــرا آشنا کند

پاییز می‌رسد که همانند سال پیش
خود را دوباره در دل قالیچـــه جا کند

او می‌رسد که از پس نه ماه انتظار
راز ِ  درخت  باغچـــه  را  برملا  کند

او قول داده است که امسال از سفر
اندوه‌هــای  تازه  بیــارد ،  خـدا  کند

او می‌رسد که باز هم عاشق کند مرا
او قـول داده است بـه قــولش وفا کند


پاییز عاشق است، وَ راهی نمانده است
جــز این کــه روز و شب بنشیند دعا کند

شاید اثر کند،  وَ خداوندِ فصل ها
یک فصل را بخاطر او جا به جا کند

تقویـم خواست از تو بگیرد بهـــار را
تقدیر خواست راه شما را جدا کند

خش خش ... ، صدای پای خزان است، یک نفر
در  را  بـــه  روی  حضــرت  پاییــــز  وا  کند...

علیرضا بدیع

  • انتظار

روبروی منِ دیوانه، نفر جمع مکن . . . !

يكشنبه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۳، ۱۱:۱۱ ق.ظ

رازداری کن و از من گله در جمع مکن
باز بازیچه مشو، بارِ سفر جمع مکن

با حضور تو قرار است مرا زجر دهند
خویش را مایه ی دلگرمی هر جمع مکن

به گناهی که نکردم، به کسی باج مده
آبرویی هم اگر هست بخر، جمع مکن

ترسم آسیب ببیند بدنت، دورِ خودت...
این همه هرزه ی آلوده نظر جمع مکن!

" آخرین شاخه ی تو، سهم عقابی چو من است...
روی آن چلچله و شانه بسر جمع مکن "

تا برآمد نفسم، جمعِ هوادارت سوخت
روبروی منِ دیوانه، نفر جمع مکن

کاظم بهمنی
  • انتظار

زلف تو . . . !

شنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۱۰:۲۵ ق.ظ

زلف بر باد مده

اینجا غریق نجات ندارد...

(+)

  • انتظار

معشـــــــــــوقه . . . !

چهارشنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۲، ۰۹:۴۳ ب.ظ

شنیده ام

معشوقه ات شده ام!

جان معشوقه ات بگو

راست است

این

دروغ قشنگ . . . !

  • انتظار

خط خطی...!

پنجشنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۲، ۰۲:۵۱ ب.ظ

نمی دانم چرا هر بار که
عشق را
بر روی
تخته ی دلم کشیدم
کسی
خط خطیش کرد...!

  • انتظار

الآن بیا...!

دوشنبه, ۱۶ دی ۱۳۹۲، ۱۱:۲۴ ق.ظ

وقتی


عاشق باشی


دلتــــــــــــ


الآن می خواهدش


تا جمعه


دیـــــــــــــــر است!

  • انتظار

آرزوی "تو" را دارم...!

سه شنبه, ۲۶ آذر ۱۳۹۲، ۰۶:۱۰ ب.ظ

بـِسـمِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ و الصِّـد یقیــن

خیلی ساده؛ بنده عازم کربلا هستم... !

فردا ظهر؛ مورخ 27 آذر 92 !

منتظر دعای خیر همه ی دوستان برای شهادت، این آروزی دیرینه هستیم... .

و به همراه خود، قلبی پر ز عشق همراه خواهم داشت...!

حلال کنید... .

  • انتظار

خورشیـــــــــــــــــــد دل...!

پنجشنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۲، ۰۱:۰۳ ق.ظ

وقتی

تو نیستی

دل

خسوف می کند...!

  • انتظار

بغض...!

جمعه, ۸ آذر ۱۳۹۲، ۱۱:۲۴ ب.ظ

دیگر

عضو جدیدی

در بدنم

شده است

این بغض...!

  • انتظار

سوز جگــــــر...!

پنجشنبه, ۷ آذر ۱۳۹۲، ۰۴:۵۶ ب.ظ

چشم گریان

آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت

آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت

تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین

کـس واقف ما نیست که از دیده چه ​ها رفت
بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش

آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت

دور از رخ تو دم به دم از گوشه چشمم

سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت

از پای فتادیم چو آمد غم هجران

در درد بمردیم چو از دست دوا رفت

دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت

عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت

احرام چه بندیم چو آن قبله نه این جاست

در سعی چه کوشیم چو از مروه صفا رفت
دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید

هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت

ای دوست به پرسیدن حافظ قدمی نه

زان پیش که گویند که از دار فنا رفت

غزل 82

  • انتظار